دیروز داشتمتو دنیای اینترنت گشت میزدم که به مطلب جالبی
در مورد نورمحمد پاپی برخوردم که خیلی جالب نوشته بود قسمت های ازاونو این زیر براتون نوشتم
مطالب زیر برگرفته از سایت لور است
زیبایی کلام نورمحمد در وصیت نامه اش آشکار است
نورمحمد نسلش
را تنها گذاشت
از
سالهای كودكی و نوجوانی، نام «نیرممه» برایم یادآور یك حسرت بود، بدون
اینكه از شعر و صدای وی لذتی درك كرده باشم وقتی می دیدم پدری یا عمویی با ولع
تمام گوشها را به ضبط صوت قدیمی و باندپیچی شده اش می چسباند تا «نیرممه» گوش بدهد
با تمام وجودم غبطه می خوردم كه چرا من نمی توانم با این موسیقی و شعر ارتباط برقرار
كنم!
وقتی گرایشم به لرستان و لرستان شناسی و به دنبال آن موسیقی و
شعر لری ریشه دواند و دیدم «نیرممه پاپی» خود صاحب سبك و فرمانروای بخش وسیعی از
شعر و موسیقی معاصر لر است این را نه كتابها، نه كنسرتها و نه محافل موسیقی
كه هواداران بی شمار وی در اطرافم به من ثابت می كرد.
چاره ای نداشتم جز آنكه اقرار كنم در
ارتباط با یك نوع هنر اصیل لرستان مشكل دارم، نمی توانم لذتی را كه عمویم از این
شعر، صدا و موسیقی درك می كند بفهمم
كمتر گمان می كردم روزی مجبور باشم درباره این «هنرمند لر به
تمام معنا» سطری هم بنگارم، آنهم در اینترنت، آنهم برای مخاطبان جوانی از دنیای
مجازی www كه گوشهاشان عادت كرده است به بنیامین و
صادقی و.. راستی اگر نشریه اینترنتی لور نتواند از نورمحمد پاپی بگوید از چه كسی
قرار است بنویسد؟ مگر قرار نیست موضوع این نشریه فرهنگ و ادبیات مردم لر باشد؟
خبر درگذشت نیرممه را شنیدم نشنیده گرفتم، چقدر دوست داشتم
دروغ باشد تا من مجبور نباشم درباره نحوه انتشار در گذشتش در لور بیاندیشم، و
رسالت سنگین بزرگداشتی در خور وی را بر دوش خویش ببینم.
اطلاعیه درگذشتش را بر دیوارها دیدم، باز خود را به
كرگوشی زدم! تا دیدم برخی دوستان وبلاگ نویس از وی نوشتند و من هنوز قلم از جیب
برون نیاورده ام!
دست به دامن برادرم بهمن شدم چراكه هم اهل موسیقی بود و هم
حداقل به واسطه چند سال فاصله سنی كه با من داشت بهتر می توانست او را بفهمد، چه
او خود گاهی «نیرممه» گوش كرده بود و به اندازه من با این سبك هنر ناآشنای ناآشنا
نبود.
چند روزی گذشت تا اینكه برادر گفت مطلبم آماده است و بیش از
این نمی توانم بنویسم:
نورمحمد نسلش را تنها گذاشت
پدر من پدر تو و پدر بسیاری از لرها
بخصوص لران گرمسیری بویژه آنهایی که در
اطراف رودخانه سزار زندگی میکنند (دورود،سپیددشت،زاغه،ملاوی و اندیمشک وخرم آباد
و.....) موسیقی محلی را مترادف با نیرممه (نورمحمد) می دانند و هر موسیقی دیگری را
غیر از آن ناخالص و وارداتی می دانند،و همین موضوع اهمیت و شأن نورمحمد پاپی و خلوص
سبک موسیقاییش را در بخش بزرگی از ملت لر می نمایاند.
علت اینکه گفتم پدر من و تو و نگفتم
من و توی نوعی، گسستی است احساسی که بین دو نسل حاضر و گذشته در زمینه موسیقی لری
رخ داده است در حالی که گذشته موسیقی ما سرشار از گنجینه هاست و نسل پدران ما و
بخش وفادار نسل ما می دانند که نورمحمد چه گنجینه ایست و شنیدن موسیقی او چه لذتی
دارد و چه خلوصی.
انکار نمی کنم که درک آن به خاطر گسست
احساسی صدرالذکر کمی مشکل مینماید ولی لذت فهمیدنش صد البته به سعی در درکش می
ارزد.
نورمحمد در موسیقی و سبکش جامع بود وخالص و مستقل. شعرش را خودش می سرود خودش می
خواند و سازش را خودش می نواخت مخاطبش را نیک میشناخت و در مقابل مخاطبانش نیز
انصافا مروارید وجودش را نیک قدر میدانستند و اگر چه میدانیم که هم خود و هم
مخاطبانش اهل حال هستند نه هیاهو.
مطلب بالا نوشته
آقای بهمن خدایی بود
زندگی نامه
نورمحمد
نورمحمد درسال
1326 در روستای چنار گریت (بخش پاپی)متولد شدمعیشتش کشاورزی بود ولی
شغل اصلیش هنرش بود در درجه اول بیت بندی (شاعری)وسپس خوانندگی و نوازندگیکه با
تمام وجودکه با تماموجود در خدمت علاقه مندانش بود .
شعر می گفت ، می
خواند و کمانچهمی نواخت ،ضبط می کردو در اختیار عموم قرار می داد،
هنوز که
هنوزاست وقتی از درب نوار فروشی های
دورودو خرم آبادو اندیمشک و(بیدروبه) رد میشویمچندینکاستپشت ویترینهستندکه نوشته شده "نورمحمد پاپی جدید"و شاید بعضی از آنها متعلق به
همان سالهای آغازینفعالیتش بوده اما چیزی
از جدید بودنشکم نشده است .
روزگار دفاع مقدس این آهنگ را خواند:
""اء صدام بی حیا نومت وه ننگ وا/شعار ایما مرگه! اماده جنگ وا""
وی در آذر ماه 1386 در سن شصت سالگی بر اثر عارضه قلبی
در گذشت روحش شاد یادشگرامی
منشور حقوق بشر یا استوانه کوروش ،لوحی از گل
پختهاست که در سال 538 پیش از میلاد مسیح
به فرمان کوروش دوم هخامنشی و بنیانگذار سلسله هخامنشی نگاشته شده است .در سال 1258 خورشیدی ، بدنبال کاوشهای گروه
انگلیسیدر معبد بزرگ اسگیله نیایشگاه
مردوک، خدای بزرگ بابلی در شهر باستانی بابلدر میاندورود (بین النهرین)استوانه ای از گل پخته بدست باستان شناسی به نام
هرمز رسام پیدا شد.
بررسی های نخستین نشانمی داد که گرداگرد این استوانه گلین را نوشته
ای به خط و زبان اکدی(بابلی نو) در بر گرفته است که گمان می رفت نبشتهای از فرمانروایان آشور و بابلباشد.
اما بررسی های بیشتری پس از گرته برداری و آوا
نویسی وترجمه آن شد ، نشان داداین
نبشتهدر سال 538 پیش از میلادبه فرمان کوروش بزرگ هخامنشیوبه هنگام ورود به شهر بابل نوشته شده است.
جنس این استوانه از گل رس است.22/5سانتی متر طول
11سانتی متر عرضدارد ودور تا دور آن 45
سطر به جز بخش های تخریب شده به خط و زبان اکدی (بابلی نو) نوشته شده است.
شکل ظاهری این فرمان که از زمان نگارش آن تا به
امروز 2550سال می گذرد ، به مانند استوانه ای دیده میشود که میانه آن قطورتر از دو
طرف آن است .انتشار و ثبت فرمان ها و یادمانهای رسمی بر روی استوانه گین ونیز بر
لوح های مسطح ،از سابقه های دیریندر
ایران و میاندورودبرخوردار بوده که شکل
استوانه آن نسبت به سایر اشکال ،پایداری و دوام بیشتری داشته است.
بدون شک این فرمان در نسخه های متعدد برای ارسال
به نواحی گوناگون تحت فرماندهی امپراتوری ایراننوشته شده است که امروزه تنها یکی از آن بدست آمده است.
کوروش بزرگبنیانگذار سلسله هخامنشیان، پس از
تسخیر بابل ، بر تختپادشاهی نشست و ادیان
بومی را آزاداعلام کرد . برای جلب محبت
مردم میانرودان (بین النهرین) ، مردوککه
بزرگترینخدای بابل بود را بهرسمیت شناخته، او را نیایش کرد و سپاس گفت. او
هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهانش را از تجاوز به مال و جان رعایا
بازداشت .او تمام کسانیرا که به اسارت به
بابل آورده شده بودند گردهم آورد و منزلگاهشان را به آنها باز گرداند. به دستور
کوروش ،شرح وقایع و دستورات وی روی یک لوح استوانه سفالین نگاشته شد و در معبد
مردوک قرار گرفت.
ترجمه و انتشار فرمان کوروش بزرگ پرده از
نادانسته های بسیار برداشت و به عنوان منشور آزادیو نخستین منشور جهانی حقوق بشرشهرتی عالمگیر یافت :
نمایندگان و حقوق دانان کشور های گوناگونجهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در کنار
آرامگاه کوروش در پاسارگاد ، از او بنام نخستین بنیادگذار حقوق بشر جهان یاد کردند
و او را ستودند . حقوقی که انسان امروزه پس از 2500سال در اندیشه ایجادآن افتاده است و آرزوی گسترش آن را در سر می
پروراند.
برخی از نوشته های روی این منشور به قرار زیر
است :
"ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل
شد . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. من برده داری را
برانداختم . به بد بختی های آن پایان بخشیدم .فرمان دادم که همه مردم در پرستش
خدای خود آزاد باشندو آنان را نیازارند .
فرمان دادمکه هیچ کس اهالی شهر خود را
ساقط نکند .مردوک از کردار نیک من خوشنودشد . و همه پادشاهان سرزمینهای جهان ، از دریای بالا تا دریای پایین(دریای
مدیترانه تا دریای فارس) ، همه مردم سرزمین ها دور دست ،همه پادشاهان آموری ، همه
چادر نشینان،مرا خراج گذاردند ودر بابل
به من بوسه زدند . همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود
برگرداندم. خانه های ویران آنان را آبادکردم . همهمردم را به همبستگی فرا
خواندم ."
این لوح سفالین استوانه ای که در بخش ایران
باستان در موزه بریتانیا نگهداری میشد ، جمعه نهم شهریور ماه 89 دپس از پیگیریهای
سازمان میراث فرهنگی ، صنایع دستی و گردشگری ،وارد ایران شد تا به مدت چهار ماه
بصورت امانت در موزه ملی ایران در معرض دید همگان قرار گیرد .
سازمان ملل متحد در سال 1971 این منشور را به شش
زبان رسمی دنیا منتشر کردوهم اکنون نیز
نسخهی بدلی آن به عنوان کهن ترین فرمان
شناخته شده تفاهم و همزیستی ملت هادر
ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می شود.
مردم لرستان با سرمای زمستان خوراکی ها و آذوقه زمستانی خود و دامهایشان را در فصول بهار و تابستان پیش بینی و انبار می کنند. برای جشن زمستانی شب چله هر خانواده گوسفندی یا لااقل بوقلمونی را به قول خودشان به بند می گیرند که چنین گوسفندانی را "کشتی" Koshtye می گویند و چندین ماه از آنها مواظبت و خدمت می کنند تا چاق و پروار شوند. به غیر از کشتی شب چله نوع مرغوبی از گندم را در شیر و نمک و زردچوبه می خوابانند و سپس خشک می کنند بنام گنم شیر (گندم شیر) . یک روز به اول زمستان مانده گندم های آماده شده را روی آتش گرما می دهند وآنها را "گنم برشته" می گویند.
گندم برشته ها را با شاهدانه، کنجد، مغز گردو، و کشمش و یا مویز مخلوط کرده برای شب چله آماده می کنند. هر خانواده نیز یک خربزه با هندوانه از تابستان برای شب چله نگهداری می نمایند. در این شب جشنی خانوادگی بر پا می کنند که این خود در تحکیم دوستی و محبت بین افراد خانواده بسیار مفید و موثر است. در این شب و در کانون گرم خانواده پدربزرگ و مادربزرگ خانواده خاطرات و قصه های شیرینی را برای اعضای خانواده تعریف می کنند. در این شب که افراد خانواده دور هم جمع هستند فال چل سرو بازار گرمی دارد.
در خرم آباد چله بزرگه را چهل روز از اول دی ماه تا دهم بهمن ماه حساب می کنند و چله کوچک را بیست روز از دهم بهمن تا آخر بهمن ماه می دانند و اعتقاد دارند چله کوچک بسیار سردتر، پرسوزتر از چله بزرگ است. مردم می گویند که چله کوچک گفته است اگر طول عمرم به اندازه عمر برادر بزرگم می بود دایا را در ورتاووه و بچه را در گاوواره از سرما خشک می کردم. چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچ را چارچار نامیده اند و مثلی دارند که می گویند :
چارچاره، آوو گل داره « چهار و چهار است، آب بالای درخت است» یعنی شاخه های درختان آرام آرام نرم و آبدار می شوند. بعد از چارچار نوبت ششله اسن که می گویند:
چارچار رت و ششله اوما « چهار و چهار رفت و شش روزه آمد»
در شب چله نوجوانان و جوانان محله های مختلف در گروه های دو تا سه چهار نفری بر پشت بام خانه ها می روند و از مسیر دودکش بخاری های خاموش دیواری قدیمی خانه ها و یا جلو پنجره ها شال می فرستند و با خواندن ترانه مخصوص این شب تقاضای تنقلات و آجیل شب چله را می کنند.
شش روز آخر چله کوچک را ششله می گویند و بعضی عقیده دارند که یک روز آخر چله کوچک و پنج روز بعد از آن را ششله می گویند. در این شش روز سرما به قدری شدید است که همی Hamye و ممی Mamye پسران دایا وقتی به شکار می روند از سوز سرما خشک می شوند و دیگر به خانه برنمی گردند، که در این موقع است دایا عصبانی می شود و به سر و سینه خودش می زند و یقه پیراهن و گردنبند خودش را پاره می کند. در این موقع اگر تگرگ ببارد می گویند گردنبند دایا پاره شده است. خلاصه دایا در این شرایط ناامیدی نیم سوزی از اجاق برمی دارد و پرتاب می کند. عقیده بر این است که اگر نیم سوز در خشکی بیفتد سالی که در پیش است بسیار گرم و خشک سالی است و چنانچه در آب بیفتد سالی خوش و پر باران در پیش است.
پنج روز که از چله کوچک بگذرد می گویند زمین نفس دووزنه Nafasduzana (نفس دزدانه) زده و علامت آن گرمی هوا است. پنج روز بعد از آن زمین نفس آشکار می زند که این تقریباً دهم اسفند است که نشانه های بهار کم کم پیدا می شود. مردم لرستان کلاً عقیده دارند چهل و پنج روز که از زمستان گذشت یعنی در روز پانزدهم بهمن ماه هوا رو به گرمی می رود و می گویند « چل و پنج اشگس». البته نباید آب و هوای سه گونه ای را در لرستان نادیده گرفت، یعنی چنانچه اگر شمال آن سرد و یخبندان باشد مرکز آن یعنی خرم آباد و اطراف آن معتدل و جنوب آن که همجوار خوزستان است کاملاً گرم است.
ساییق [1][1]Sayyqa و الماسه Almasa در لرستان روزها و شبهای سرد و یخبندان زمستان را که هوا کاملاً صاف و آفتابی است «ساییقه» می گویند.
چنین روزهایی در حالیکه آسمان صاف و بدون ابر است، ذراتی سرد و سوزنده از آسمان می بارد که طلایی رنگ و براق هستند و روی هم بار می گیرند که می شود آنها را مثل برف تازه باریده جمع کرد. این ذرات که مثل الماس می درخشد الماسه نام دارند. این سرما ریزه ها معمولاً در مناطق سردسیر لرستان می بارند.
وبعداز ششله ده روز از اسفند بر این باورند كه برف می آید "سر هفتا برفی ایفتا"یعنی با گذشت هفتاد روز از زمستان برف میبارد روز هفتاد و دو. هوا رو به بهاری بودن میرود
گرگ ها دِ سلَه،سَلَه دِ گله (گرگ توی سبده و سبد هم تو گله ) برگرفته از کتاب «ادبیات شفاهی قوم لر» تالیف علیمردان عسگری عالم صفحه ۶۳۹ با دخل و تصرف
آ برادر بد ندیده ، سر نَه کهکشان فلک رسیده ، یه روز عامو روُآ سر در پیش بدنبال رزق و روزی از راهی می گذشت . از قضا رهگذری نیز از ان جاده عبور می کرد که برای قضای حاجت ، بار و بنه و پوستینش رو کنار جاده گذاشته بود. عامو روُآ که نگاهش به پوستین رهگذر افتاد از این فرصت استفاده کرد و پوستین رو دزدید و رفت ...رَت و رَت تا ای که یوهو گرگی دِ مینه راش سوز بی
گرگه سلامی به عامو روُآ کرد و پرسید : آی عامو ! پوستین خوبئ دِ ورته ، مآرِکِت با . تونی جفتشه سیم بَدوزی؟ اگه ای کارو بِکی ،هر فرمایشی داشته بوئی ری چَشِم، هام دِ خِدمَتِت . روُآ وا خوش گُت : آها ..خو هالوئی گیر آردِم و تونم سرش رو شیره بَمالِم و چند روزی هم خورد و خوراک خوبی بوحورم ، ایسه که بخت و اقبالم از قِبَل ای پوستینه که بیدار بیه منم دِش استفاده میکم .
روُآ بادی به غبغب ون و گُت: نه برارزا ! دِ مه دیه گذشته ، جُو سی حلاجی و پوستین دوزی نارم و می حام ای آخر عمری رووم کنجی بَشینِم و عبادت خدانه بکِم ، بلکم خدا دِ سر تقصیراتم بَگذره. گرگه که چشش وه دُم پوستینکه بی گُت: تونه اروای خاک مرحوم بوئه ات ، بیا و دلِ مه نَشکه و یه دونه سیم بَدوز، اوسه رو هر کاری دلِ تَه بَکو ، آخه عامو اگه دلمه بَشکی هنی هم گناه میکی! روُآ پوستینه دِ ای شونِش ری او شونِش ون و رت ری بَردی نشس و گُت : ایسه که به اروای خاک بوام قسمم دئی مه ،منه وه ویره بوام ونیه ،نوئونی مرحوم پاپام چنی پوستین خو می دوخت ، مه اگه لک و لکی میکم شاگرد دسه چهلم او مرحومم نِموئم . ایسه که قسمم دئی ری چشِم اما برارزا، دردت بجونم، پوستین دوزی ایقه ام آسو نی که فکر میکی ،کلی مواد لازم داره. گرگه پرسی :چه موادی میحا عاموزا؟ روُآ گُت : کرک و پشم چل بره! گرگکه دی ای حرف عامو روُآ بشکنی زه و دور خوش چرخی زیه و گُت :
چل بره چاق و چله سیت میارم گله گله نوش جونت گوشت همه ویشتر میارم چل تا کمه تو جو بحا کیه که نییه فقط تو بُو وَدَه کِیه؟
روُآ هم پوستینکه ره ری گرده اش کَشِس و وا خوشحالی گُت:
هردوروزی یه دونه گوشتش خوراک شُومونه پوسشو میکم هَمومه تا پوستین دِر نَمونه رو زیتری رو شُرو کو پشت وه دَم و دِرُو کو دِرُو حوش خدا نی ایمرو دِ صو جگا نی دیه رو تو وه سلامت نه ای وه دوسیات علامت بین خومو به مونه یه نُم و یه نشونه وَدَه مو لونه عاموت باوه لیوه ات درِ سوت
گرگه نشونی لونه روُآ ره گرت و رَت . روُآ هم داستانو سی زینه و بچونش تعریف کرد . دِ او روز وه بعد، گرگکه هر رو یه بره چاق و چله از گله می دُزی و میارد حونه روُآ می دا و می رَت و می پرسی دِ کار پوستینکه چنی مَن نه؟ روُآ هم می گُت:
چی یی نه منه دِ کارپوستین تیریز و بالا هر دو عروسین
تا ای که چل روز رت و روز چلم عامو روُآ وه زن و بچونش گُت : وَدَه مو وا گرگ ایمرو تموم موئه ،باید نشقه هنی بکشیم تا دِ شر گرگ خلاص بوئیم. روُآ سله ای اماده کرد و دا وه دس بچونش و گُت روئید دِ نوک ماهور برفه چال منتظر بوئید و خوش هم دِ حونه منتظر گرگکه مَن.
تیبا در فرهنگ لغتدهخدا اینگونه معنی شده است: تیبا.(هزوارش،ا) به زبان زند و پازند آهو را گویند و به تازی ظبی خوانند (برهان).هزوارش تیبا ،پهلوی آهوک ،آهو .
اما شاید از همان ابتدا هم معنی با نام آهو ، برای بسیاری مسجل بود. تیبانیز نام یک گونه حیوان(آهو) است که در ایران به چابکی و سبکی مشهور است .و انتخاب این نام برای خودروی تماما ایرانینام مناسبیباشدواگر به مشخصات این خودرو نگاه کنیمخواهیم دید که هم مثل آهو چابک وزیباوبا وبا سوخت کم خود دوستدار محیط زیست میباشد
پیروزی آن نیستکه هرکز زمین نخوری ، آنست که بعد از زمین خوردن برخیزی
ناپلئون بناپارت:بزگترین عمل خیر اخلاقی این است که انسان شغلی را که از انجام آن ناتوان است بر عهده گیرد
ما آمده ایم که زنگی کنیمو قیمت پیدا کنیمنه به هر قیمتی زندگی کنیم(آیت الله بهجت رضوان الله)
مطالعه یک کتاب ارزشمند مانند رانندگی در یک جاده سرسبز استکه ما رابه باغی پر از درخت میوه می رساند
امام علی (ع):باد غرورت،جوشش خشمت، تجاوز ودست تندی زبانت را در اختیار گیر و با پرهیز از اشتباه زدگی خود را در آرامش ده تا خشمت فرو ریزد
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه است.ریشه هرگز هرگز اسیر باد نمی شود
جان میلتن – ذهن ما ، دنیای ماست که با آن میتوانیم بهشتی از جهنم یا جهنمی از بهشت بسازیم.
آدم ها را از آنچه در مورد دیگران میگویند به تر میتوان شناخت تا آنچه در مورد خود میگویند
کریستوفر پائولینی—هیولاهای فکری خیلی بدتر از آن هیولاهایی هستند که ازشان حرف میزنیم . ترس ، شک و نفرت بیشتر از هر هیولای دیگری خطرناک است و انسان ها را فلج می کند
همیشه مواظب اشتباه دوم باش ،اشتباه اول حق توست
توماس جفرسون—وضعیت مغز هم مانند دیگر اعضای بدن است .با تمرین مکیتوان آن را قدرتمند کرد
حکیمی بود که سالهای طولانی عمر خود را در مکانی دور افتاده در میان کوه های هیمالیامیگذراند . او از سکونت محل زندگیش برای تمرکز هر چه بیشتر استفاده میکرد . حکیم ، شهره خاص و عام بود و سالانه هزاران تن از سراسر جهان با پیمودن مسیرهای سخت به سراغ او میرفتند و از حکیم خواستند تا آنها را نصیحت کند .روزی یک گروه برای ملاقات با حکیم به محل زندگی او رفتند . در میان اعضای گروه جنگ وجدلی بر سر این که اول چه کسی مشکلش را بیان کند ، در گرفت . حکیم تا چند دقیقه فقط نظاره گر اعمال آنها بود و سپس با صدای بلند فریاد زد : ((ساکت)) . اعضای گروه بلافاصله ساکت شدند .حکیم به آنها گفت : به صورت یک دایره دور هم حلقه بزنید و منتظر باشید تا باز گردم . او به کلبه خود رفت وبا تعدادی قلم و کاغذ بازگشت. حکیم از اعضای گروه خواست تا هریک مشکلاتش را روی تکه کاغذ بنویسدو درون سبد بگذارد . آنها این کار را انجام دادند و حکیم خواست تا اعضای گروه کاغذ های توی سبد را زیر رو کنندو هر یک تکه را بردارند . هنگامی که تمامی اعضا هر یک به مشکلات نفر دیگری پی بردند با خود گفت که مشکلاتتان هیچ نبودهاست . پس از اینکه مشکلاتشان را با هم در میان گذاشتند هیچ سوالی نکردند و پس از خداحافظی با حکیم به خانه های خود بازگشتند
جهانگردی از فرنگ به سرزمین های شرقی آمد تا دانشمند وعارفی را ببیند که شهره خاص و عام بود . او پس از رسیدن ، سراغ دانشمند را گرفت تا اینکه موفق شد خود را با زحمت فراوان به خانه او برساند . جهانگرد به محض ورود به خانه آن مرد بزرگوار بسیار تعجب کرد ، چون سراسر مملو از کتاب و جزوات قطور بود . جهانگرد خطاب به عارف گفت : ای بزگوار پس اسباب و لوازم منزلت کجاست؟ عارف جواب داد : اسباب و وسایل خودت کجاست؟ جهانگرد گفت : آخر من فقط اینجا یک مهمان هستم ، عارف نیز سرش را تکان داد و با لبخندی معنادار گفت :درست مثل من.
صبح بیدار شدم . به رسم هرروز تصمیم گرفتم تا پیاده سر کار بروم . چند متری بیشتر نرفته بودم که احساس کردم یک خودروی حمل زباله قدم به قدم در کنار من حرکت میکند . در همین لحظه راننده جلوی پای من ترمز زد و شیشه را پایینداد .به خودم گفتم حتما می خواهد آدرسی از من بپرسد . او گفت: آقا من نوه ای کوچک دارم به نام جرمی . او اکنون در بیمارستان به وسیله دستگاه های مخصوص زنده مانده است . با خودم گفتمکه او حتما از من پول میخواهد .دستم را به طرف کیف پولم بردم ، اما راننده گفت : من به چیزی احتیاج ندارم جز اینکه شما مثل تمامی کسانیکه هر روز در سر راه می بینمشاهواز آنها تقاضای دعا برای نوه ام دارم ، نوه ام را دعا کنید .ممکن است این کار را برای من انجام دهید ؟من در همان لحظه سرم را به نشانه رضایت تکان دادم ، چشمانم را بستم و برای جرمی کوچولو دعاکردم .
آن روز مشکلات همیشگی که هر لحظه با آنها دست و پنجه نرم میکردم ، جلوی من کوچک و حقیر بودن . این امر به اندازه ای برایم واضح و روشن بود که مطمئن بودم پیرمرد همهمان لحظهبرایم دعا کرده است. باز هم میگویم خدایا جرمی را شفا بده.....
در زمانهاى قدیم در حوالى آبنگان راهزنى بود بهنام بُسک یالدار که خیلى قلدر و ستمگر بود، تا حدى که مردم از دستش به جان آمده بودند. او هر از گاهى به آبادى حمله مىکرد و از اسب و گوسفند گرفته تا نان و گندم مردم هر چه به دستش مىرسید به زور مىگرفت و مىبرد. مردم همه که قدرت مقابله با او را نداشتند، تنها کارى که از دستشان برمىآمد این بود که به درگاه خدا مىنالیدند و او را نفرین مىکردند و از خدا مىخواستند که یک جورى بسکیالدار را از روى زمین بردارد و آنها را از شّر او خلاص کند و یا کارى کند که او دست از راهزنى و ظلم و ستم بردارد و مسلمان شود. خدا هم بالاخره دعاى آنها را اجابت کرد و شاهزاده احمد را براى آنها فرستاد.
شاهزاده احمد که امامزادهاى از نسل امام موسى کاظم (ع) بود یک روز مىخواست از رودخانهاى در آن حوالى بگذرد. به همین سبب چوغاى (عبا) خود را در آب انداخت و دعائى کرد و سوار آن شد و از آب گذشت. یک چوپانى از آن حدود مىگذشت. معجزهٔ شاهزاده احمد را دید، التماس کرد و گفت: 'اى آقا، مرا و بُزم را هم با خودت به آن طرف ببر،مىترسم تا بخواهم ردّ شوم گرفتار مردان بسکیالدار بشوم و بزم را بگیرند.' شاهزاده احمد به چوپان گفت: 'چوغاى خود را در آب بیانداز و سوار آن شو.' چوپان چوغایش را در آب انداخت و خود و بزش سوار آن شدند آمدند این طرف رودخانه. شاهزاده احمد به چوپان گفت: ' بُزت را بیاور بدوش.' چوپان بز نر است شیر ندارد!' شاهزداه احمد گفت: 'باشد عیبى ندارد، من دعا مىکنم تا بز نر شیر بدهد!' چوپان رفت و بز را آورد و آن بُز نر با دعاى شاهزاده احمد به حکم خدا شیر داد.
قصهٔ شیدار شدن بز نر به گوش بسکیالدار رسید. او که کافر بود به مرادنش دستور داد بروند آن بز را بدزدند و بیاورند. مردان بسکیالدار شبانه رفتند و بُز را آورند. بسکیالدار دستور داد که آن را سر ببرند،امّا به حکم خدا هر که چاقو به دست گرفت و خواست سر بر را ببرد، بهجاى آن دست خودش را برید. آخر کار بسکیالدار آمد و سر بز را روى سنگ گذاشت و با یک ضربه سر آن را قطع کرد. بعد دستور داد که هیزم زیادى آوردند و دیگ برزگى پر از آب کردند و روى آتش گذاشتند و بز را انداختند توى آن. امّا بُز تبدیل به سنگ شد و هر کارى کردند نپخت که نپخت. شاهزاده پیش بُسکیالدار آمد گفت: 'بُز مرا پس بده.' امّا بسک او را مسخره کرد. شاهزاده احمد بُز نر را صدا زد. به حکم خدا بُز زنده شد و پیش او آمد! بعد شاهزاده احمد رو به قبله کرد و بسکیالدار و مردانش را نفرین کرد. ناگهان آسمان تیره و تار شد و ابر سیاهى آمد و شروع کرد به عقرب باریدن.همهٔ افراد بسکیالدار بانیش عقرب کشته شدند امّا خود بسکیالدار فرار کرد و رفت. چندى که گذشت بسکیالدار از کارهاى گذشتهاش پشمان شد و پیش شاهزاده احمد آمد و مسلمان شد. عهد کرد که از آن به بعد پاک و آبرومندانه زندگى کند. امّا به شاهزاده احمد گفت: 'براى اینکه پیمان ما محکمتر شود بیا و دختر مرا نکاح کن.' شاهزاده احمد هم شرط کرد که: 'اگر دخترت توانست انگشت مرا در دهان کند و بمکد با او عروسى مىکنم اگر نتوانست نه.' بسکیالدار هم قبول کرد امّا دختر او طاقت نیاورد و چندى بعد مُرد. شاهزاده احمد او را خاک کرد و برایش آرامگاهى ساخت و بعد از آن آبادى رفت. هنوز که هنوز است معلوم نیست که او به کجا رفت.
- قصهٔ شاهزاده احمد و بسکیالدار
- افسانههاى لُرى ـ ص ۶۰
- گردآورنده: داریوش رحمانیان
- نشر مرکز، چاپ اوّل ۱۳۷۹
- به نقل از، فرهنگ افسانههاى مردم ایران ـ جلد دهم، علىاشرف درویشیان ـ رضا خندان (مهابادی)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۱
كوه باوی در جنوب خرم آباد و منتهی الی غرب كوه هشتاد پهلو است درختان بلوط زالزالك (گیرچ) بنه یا كلخون(قلنگ)ارجن بادام وحشی گیلاس وحشی به وفور در این منطقه یافت میشود
بازگیر نامی آشنا در دیار بالاگریوه كه به تیره ها و گروههای مختلفی كه در محدوده بالاگریوه و خارج از این محدوده زندگی می كنند اطلاق می شود. براساس روایات محلی خاستگاه بازگیرها را مناطق غرب كشور خصوصا استانهای ایلام – كردستان و كرمانشاه دانسته اند وبه احتمال بسیار بازگیر های سایر مناطق ایران مها جرینی از بازگیر های با لا گریوه می باشند براساس نظر سالخوردگان وبزرگان بازگیرنیای سیصد سال قبل آنان شخصی به نام خان احمد از كردها یا لر های سا کن پشتکوه ایلام بود او دارای پنچ پسر به اسامی بگعالی- برخوردار - طاهر – ظاهر – و چراغ خان بوده است تیره های بهرام و حیدر از نوادگان طاهر وظا هر هستند که در كرمانشاه وسرپل ذهاب سكونت دارند و چراغ خان نیای طایفه ای موسوم به كرنوكر است .وبازگیرهای ایلام که از نسل طاهروظاهر فرزندان خان احمد هستند در حدود دویست سال پیش بعلت اختلافات محلی در منطقه تاف لرستان از سایر بازگیرهای لرستان جدا شده وبه پشت کوه رفتند و در ایلام مهران - آبدانان و دره شهر ساکن شدند در میان نواده های دوپسر دیگر خان احمد یعنی برخوردار و بگ عالی كه به نواده های آنها بازگیرهای سیاه وسفید می گویند در لرستان زندگی می كند نواده های برخوردار بازگیرهای سیاه بعد از دوشم به دو تیره سبزعلی و سبزوار و زیر تیره های کربلایی احمد خان - علی داد (کر بلا یی سهراب)- محمد میرزا -ولی-دوشنبه - محمدجافر و اغا لی تقسیم می شوند و نوادگان بگ عالی به چهار تیره – نورعلی (نیر الی )-یاری-کلو لی- محمد ولی (معالی ) تقسیم می شوند و تیره كلو لی كه خود به زیر تیرهای های شیرخان و بیرخان تقسیم می شوند كه در میان طایفه بیرانوند زندگی می كنند و نامهای خانوادگی شكاری - مردانی -سپهوند دارند و تیره یاری كه به زیرتیرهای امیر وعبدالصمد تقسیم می شوند و تیره های نیر عالی كه به زیزتیره های جوز علی و مرادخان تقسیم می شوند و تیره محمد ولی یا (معالی )كه شامل زیر تیرهای قیصر (قمر الی) صیفور – نظر بك –قاسم – علی – بهاره – صادق خان و ندر بوده كه از بزرگترین و پرجمعیت ترین تیره های طایفه بازگیر هستند در زمان پادشاهی محمد علی شاه قاجاروحکومت سالارالدوله درلرستان بزرگ طایفه بازگیر ملامهر عالی از بازگیرهای معالی وند بود كه 160 عدد تفنگ از سالارالدوله می گیرد و ما بین طایفه بازگیر تقسیم می كند تا همراه با سایر طوایف لرستان سالارالدوله را در فتح تهران یاری نماید ازدیگر بزرگان طایفه بازگیر دراواخر دوره قاجاریه نا در- نوروزی –محمد شاه– جمعه-حصر بک- ملاجعفر – فرهاد -جهانگیر -امیر- مرید-عالی – میر طمهور – میرزا- ولی خان – حسن خان -محمد مراد -شفتالی - کربلایی شاههمراد- علی حیدر-سوخته--حملی-علی مروت-ربی بوده و بعد از اسكان عشایر بیشتر بازگیرها در منطقه كره گاه و بالاگریوه ساكن شدند به جز دو تیره شیرخان و بیرخان از بازگیرها سفید و تیره های حسین کلات - حسن - محمدمیرزا از بازگیرهای سیاه كه در میان بیرانوند ها ماندند و همانجا زندگی كردند و بعد از آن بیشتر بازگیرها به زندگی ده نشین روی آورده و در مكانهای مختلف پراكنده شده اند كه به طور عمده علاوه بر شهر خرم آباد در روستاهای چوبتراش – سهیلی – تلوری- انگز-سالی کوچک-سالی بزرگ-سرخه ده- پیرجد بازگیر - بابا خوارزم-دارائی – دیناروند – ده باقر-میانگلال- معمولان –چشمه سرخه- پلدختر – چم مهر – هلوش ماژین – جلوگیر – ریمله – سر پل ذهاب – تنگ فنی – چغلوندی - پل هرو- دورود-اندیمشک-شوش-- بروجرد- كرمان - سیستان بلوچستان- مینو دشت – سلیمانیه عراق زندگی می کنند
منشا نژادی طا یفه باز گیر از دید گا هایمختلف
یشتر معمرین وسا ل خوردگان طایفه بازگیر می گویند بازگیر ها از کرد های سا کن پشتکوه هستند که درگذشته به دلیل اختلاف با والی پشتکوه به لرستان ودیگر منا طق ایران مها جرت کرده اند واقای میرانی می گویند بازگیر ها از لرهای فیلی هستند که در دوره حسن خان والی پشتکوه از لر ستان به پشتکوه مها جرت کرده اند واقای برزویی انها را از نژاد کرد کلهر می داند واقای مراد حسین پاپی و اقای رادفر مدرس وباستانشناس و اقای محمدی صاحب کتاب تاریخ الا اجداد انها رالر می دانند ومی گو ند بازگیر های سایر مناطق ایران ازبازگیر های لر ستان جدا شده و به دیگر منا طق ایران رفته اند واقای معتمدی که تحقیقات مفصلی راجب بازگیر ها انجام داده می گویند باز گیرها از پدری به نام خان احمد ازکرد های پشتکوه ومادری از طایفه بیرانوند بوجود امده اند
کدخدایان و بزرگان تیره های طایفه بازگیر در سده ی اخیر
از کدخدایان بازگیرهای بگ عالی یا سفید از تیره علی و دودمانهای وابسته (ریس جمعه- كریم خان)از تیره بهاره و دودمانهای وابسته (عالی- شفتالی -) از تیره مرادخان و دودمانهای وابسته (حسن خان – ولی خان ) از تیره قمرالی و دودمان های وابسته (محمد مراد – براتعلی - ) و از تیره جوزعلی ودود مانهای وابسته (ملا جفعر-جا فر خان)وازبازگیر های سیاه یا برخوردار برزو-حصربک-ریس میرزا-علی اکبر را میتوان نام برد
معانی کلمه بازگیر
تقریبا اكثر طایفه بازگیر بر این عقیده استوار هستند كه فامیلی آنها از شغل نیاكانشان بر گرفته شده است چون آنها اعتقاد دارند كه در گذشته های دور نیاكانشان با شكار باز و دادن آنها به حكام كم كم به بازگیر نام گذاری شده اند۰
در خیلی از کتابها در مورد باز (عقاب) و كلماتی با تركیب این کلمه ساخته می شود نوشته شده است كه بعضی از آنها مثل باز اشكار ، كه معنی شكار باز - یا باز پران ، به معنی نگهدارنده باز باز دار، كه به معنی نگهدارنده باز بوده – بازیار، كه به معنی مسئول رسیدگی به امور پرندگان خصوصا باز بوده – باز بان ، كه به معنی مسئول باز شكاری – ازاین دست اصطلاحات بسیار زیاد می باشد كه می تواند به بازوند ، بازگیر و... اشاره نمود
پس در مورد کلمه بازگیر این مطلب را بایستی ادعا نمود كه در هر صورت كسانی كه قبلا با این عنوان نام گذاری شده اند به نحوی با باز و پرندگان شكاری سروكار داشته اند البته در رابطه با كلمه بازگیر دو معانی متفاوت با دیگر معانی نیز وجودكه اولی به قومی تاریخدان و مورخ (۱) و دیگری با عنوان سد و مانع(۲) عنوان گردیده است. در کنار این معانی در خیلی از مناطق جغرافیایی نیز نام بازگیر به چشم می خورد بطور مثال در رشته کوه گرین نام چند کوه با نام بازگیر وجود دارد یا کوه ی در رشته کوه علیک بیرجند یا مجتمع بازگیری در بدخشان ، چشمه آبی در دهستان میربیگ بخش دلفان شهرستان خرم آباد و بازگِر، بازگیر، بازگیرخان میرزا، بازگیری، بازگیركلا، بازگِرون و بازگیر قلعه در فرهنگ ها آمده است
زبان
زبان بیشتر بازگیرهای لرستان لكی و لری است و بازگیرهای استانهای ایلام – كرمانشاه – كردستان به زبان كردی صحبت می كنند .
بازگیرهای ایلام . بازگیرهای ایلام نسل خود را از فرزندان دو برادر به نامهای طاهر و ظاهر فرزند ان خان احمد می دانند که حدود هشت تا نه نسل پیش به علت اختلافات محلی بین تیره های طایفه بازگیر از منطقة طاف در شهرستان خرم آباد لرستان ، از بازگیرهای لرستان جدا شده و به منطقة آبدانان ایلام کوچ کرده اند. جمعیت کلّ این طایفه حدود هشصد خانوار تخمین زده می شود که حدود۱۰۰ خانوار از آنان به صورت دامدار کوچنده زندگی می کنند. ییلاق آنان در منطقة «کَوَر» (کبیرکوه ) و قشلاق آنان در منطقة دهلران است . این طایفه دارای هفت تیرة اصلی و یک تیرة وابسته است . تیره های اصلی عبارت اند از: صی مَمَه (صیدمحمد)، موسی ، خَرْبُوزانی ، جَوّار (جبّار)، شَپَکه ، کَلَه شیر، داس مَکَش و تیرة وابسته به آنان دشتی است که به گفتة مطلعین محلی ، از بستگان رییس علی دلواری هستند که پس از نبرد با انگلیسیها، در زمان جنگ جهانی اول ، از راه خوزستان ، به این منطقه مهاجرت کرده اندالبته خوانسار فرزند بر خوردار همراه طاهروظاهر به ایلام رفته که هیچگونه اطلا عاتی درمورد فرزندان ونوادگان او وجود ندارد.
بازگیرهای کرمانشاه .
بازگیر های کرما نشاه نسل خود را از نوادگان دو برادر به نا مهای طا هر و ظا هر می دانندکه درحدود شش تا هفت نسل پیش به دلیل اختلا فات محلی از باز گیر های ایلا م جدا شده اند بازگیر های کرمانشاه زادگاه اصلی خود را منطقه ای به نام «سراب بازان »، که جزو ناحیة ایلام بوده است ، معرفی می کنند. تاریخ مهاجرت آنان به کرمانشاه را دوره قاجاریه و علت آن را ظلم والی آن منطقه به سبب اخذ مالیات می دانند. جمعیت این طایفه را در حدود ۸۰۰ خانوار تخمین زده اند که در «بان یاران » سرپل ذهاب و اطراف آن به سر می برند. حدود ۱۰۰ خانوار از آنان هنوز کوچنده هستند که ییلاقشان چَرمان و آفتابی بَرْز است . طایفة آنها از سه تیرة حق مراد، یارمراد معروف به یارگَه و حسن بازگیر تشکیل می شود.
منابع : سکندر امان الهی بهاروند، قوم لُر ، تهران 1370 ش ؛ مرکز آمار ایران ، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة ایران ؛ نتایج مرحلة اول ، 1364، حوزة شمارة 4، باختران ، تهران 1365 ش ؛ همو، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة ایران : نتایج مرحلة اول ، 1364، حوزة شمارة 5، لرستان ، ج 2، تهران 1365 ش ؛ همو، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچندة ایران : نتایج مرحلة اول ، 1364، حوزة شمارة 6، ایلام ، تهران 1365 ش ؛ همو، سرشماری اجتماعی ـ اقتصادی عشایر کوچنده : 1366، فرهنگ عشایری ایل کرد ، تهران 1368 ش ؛ محمد مکری ، فرهنگ نامهای پرندگان در لهجه های غرب ایران : لهجه های کردی ، تهران 1361
موش در خانه ی صاحب مزرعهتله موش دید . به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد ، همه گفتند؛ تله موش مشكلتوست به ما ربطی ندارد مار در تله افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید از مرغ برایش سوپ ساختند ، گوسفند را برای عیادتش سر بریدند ، گاو را برای مراسم ترحیم گشتند .
در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میكردو به مشكلی كه به دیگران ربط نداشت فكر میكرد
با صدایی گرم و پر طنین كه یادآور حماسه سرایان قدیمی است یكی از خوش آواز ترین مردان دیار زاگرس است . او كه از محضر اساتیدی چون محمد میرزاوندی و ایرج رحمانپور بهره برده با پنج دوره حضور در جشنواره موسیقی دهه فجر و اجرای كنسرت های متعدد در داخل و خارج كشور كه آخرین آن در شهر پاریس برگزار گردید به یكی از شناخته ترین آوازسرایان در عرصه موسیقی فولكلور تبدیل شده است كه بیرق موسیقی بومی این مرز وبوم را برافراشته اند .
سیف الدین آشتیانی در سال 1343 در شهر خرم آباد و در خانواده ای مذهبی متولد وپس از یك دهه زندگی در شهرستان اندیمشك مجددا به زادگاه خویش بازگشت و با توجه به علایق دوران كودكی و صدای مناسب كار موسیقی را بطور حرفه ای از سال 1368در اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامی خرم آباد آغاز نمود وبا استفاده از تجربیات گرانقدر استاد محمد میرزاوندی و كسب دقایق این فنون از محضر ایشان منجر به انتشار اولین آلبوم ایشان به نام سوز سوار به سرپرستی استاد اردشیر كامكار و همراهی آقایان حسین سالم ، محمد رضا كریمی و علیرضا حجتی در سال 1371 گردید كه سخت مورد توجه علاقمندان به موسیقی محلی لری قرار گرفت . آشتیانی دارای صدا و بیان پر صلابت و اصیلی است كه طنین خاصی دارد . او كه از اجرای كارهای تقلیدی بر حذر بوده تا امروز هفت آلبوم موسیقی با عناوین سوز سوار ،قافله گل، چش تر ، گلونی ، ستین اشكسه ، راز انار و آهوی خیال را كه آخرین اثر كاری نامبرده بوده كه كمانچه آن بر عهده عباس فلاحی می باشد منتشر شده است .
استقبال گسترده از آلبوم های موسیقی آشتیانی و نای و نفس گرم او نوید بخش آینده موسیقی محلی لرستان است .
نمونه ای از آثار او بنام گلونی كه حكایت از آداب و رسوم قوم لر و فراموش شدن لباس های محلی مردان و زنان لر را دارد با سوزی دلنشین در آینده به این وبلاگ برای دوستاران موسیقی لرستان آماده مینماییم كه با كلیك بر روی آن می توانید این سرود دلنشین لری را گوش دهید . ما نیز مانند خیل عظیم مناطق لرنشین در ایلام ، لرستان ، كرمانشاه ، لرستان ، همدان ، اصفهان ،خوزستان ، چهارمحال بختیاری ، كهگیلویه و بویر احمد ، فارس و بوشهر و ممسنی و جای جای جهان و ایران بی صبرانه منتظر آثار بعدی او می مانیم .
میگویند در كشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق كرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود
وی پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یك راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میكند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد كه مدتی هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نكند
وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشكه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی كند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میكند
. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و تركیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسكین می یابد. بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشكر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید
. راهب نیز كه با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود كه باید لباسش را عوض كرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن كند. او نیز چنین كرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسكین یافته ؟
مرد ثروتمند نیز تشكر كرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعكس این ارزانترین نسخه ای بوده كه تاكنون تجویز كرده ام
برای مداوای چشم دردتان، تنها كافی بود عینكی با شیشه سبز خریداری كنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این كار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلكه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به كام خود درآوری.
. تغییر دنیا كار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی كن
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چکار کند
تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید پیچ چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از 3 چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک پیچ بازکن و این لاستیک را با 3 پیچ ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی، پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت : من اینجام چون دیوانه ام، ولی احمق که نیستم
اموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم. بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
}ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند
}به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند
}عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم
}کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
}دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید
}گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.
در ششله (شش روز اخر چله کوچک)چنان هوا سرد میشود که همیل پسر دایا یاهمان ننه سرما، وقتی که از خانه برای تهیه آذوقه و شکار بیرون میرود از شدت سرماخشک شده و دیگر به خانه بر نمیگردد. ننه سرما ممیل را به دنبال یافتن برادرمیفرستد .ممیل پس از یافتن جنازه برادر از سوز سرما وغم مرگ برادر جان میسپرد مادرآن ها، پس از شنیدن خبر مرگشان چنان ناراحت میشود که گریبان خود را چاک کرده برسر و سینه میکوبد. که بر اثر این شیون گردنبند مرواریدش پاره شده و دانههای آنشروع به افتادن میکند و به صورت بارش تگرگ بر زمین میریزد. بعد از آن ننه سرما ازشدت ناراحتی تکه چوب نیم سوزی را از اجاق بیرون آورده و برای گرفتن انتقام به قصدسوزاندن دنیا پرتاب میکند.(حمیلم رت ممیلم رت دل و کی کنم خش چمتی بیرم و دس دنیانبزنم تش) میگویند اگر این تکه نیم سوز در خشکی بیافتد سالی که پیش روست، سالی گرمو خشک و کم باران است و اگر نیم سوز در دریا و یا آب بیافتد، سال آینده خنک و پرباران خواهد بود